السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
379
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
ساكنان كاخ ، بندگان اويند . نگهبان از سخنان موسي شگفتزده شد و ماجرا را به دربار خبر داد و چندي بعد ، اين خبر به گوش فرعون رسيد . سدي گويد : موسي شبهنگام وارد مصر شد و پنهاني نزد مادرش رفت . او از برادرش هارون خواست كه تا كاخ فرعون همراهش بيايد . مادر موسى به فرزندانش گفت : وارد كاخ نشويد كه بيگمان كشته خواهيد شد . آندو نيمه شب به سوي كاخ فرعون راهي شدند و هنگامي كه به پشت در كاخ رسيدند موسي چنان در را كوبيد كه فرعون بر خود لرزيد و فرياد برآورد : كيست كه نيمهشب در مىكوبد ؟ موسي گفت : من فرستاده پروردگار جهانيان هستم . گفتهاند كه خداوند به موسي وعده داده بود كه اگر فرعون به يگانگي خداوند ايمان آورد عمري بس دراز به او عطا كند و جوانياش را به او باز گرداند . فرعون از موسي مهلت خواست تا قدري بينديشد . فردا هامان وزير فرعون ، از ماجرا آگاه شد و به فرعون گفت : همه وعدههاي موسي به يك روز سجده مردم در برابر تو نميارزد و اگر جواني مىخواهي من آن را به تو خواهم بخشيد ، آنگاه به فرعون گفت كه با برگ درخت نيل خود را خضاب كند . پس آنگاه خداوند به موسي وحي فرمود : نترس كه جواني فرعون ديري نخواهد پاييد . در برخي روايات آمده است : هنگامي كه موسي و هارون از كاخ فرعون بيرون آمدند باراني سخت باريدن گرفت . آندو به خانه پيرزني از بستگان مادرشان پناه بردند . جاسوسان فرعون كه در پيشان بودند به خانه پيرزن رسيدند و هنگامي كه ديدند آندو به خواب رفتهاند تصميم گرفتند كه آنها را بكشند . ولي ناگهان عصاي موسي [ به اذن الهي ] به پا خاست و هفت نفر از آنها را كشت و بقيه پا به فرار گذاشتند . پيرزن كه اين معجزه را ديد به موسى ايمان آورد . ابن عباس گويد : فرعون همهجادوگران مصر را كه هشتاد هزار تا صد و بيست هزار نفر بودند فراخواند تا با موسي به ستيز پردازند . در آن روزگار